داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم... بیش از این از من "مسکین"چه تمنا داری...

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی، روی تو را

کاشکی میدیدم.

شانه بالازدنت را،

"بی قید "
 

و تکان دادن دستت که،

" مهم نیست زیاد "
 

و تکان دادن سر را که

-عجیب! عاقبت مرد؟

"افسوس!" 
 

کاشکی میدیدم.

من با خودم می گویم

چه کسی باور کرد
 

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 18:45  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

هـوای باران داشـت نگاه غمگیـنم

چه تلخ می رفتی چه تلخ شیرینم ؟



شـب جـدایی با تمـام محـجوبی ...
...

تو را صدا می زد سکوت سنگینم



ستـاره ها گفتـند که بـاز می گردی

چه زود باور بود دل دهن بیـنم ؟!



سقوط سُرخم را که دیده ای ...آیا

نمی کِشی دستی به بال خونینم ؟!



بیـا و از تـاراج مـرا حفاظـت کن

مرا که چون باغی بدون پرچیـنم



کجاست؟محتاجم به سُکرچشمانت

که شعـر هم امشب نـداد تسکیـنم



نمی رسـد دستـم به دستـهایت آه:

چقـدر بـالایـی ... چـقدر پاییـنم
...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 17:42  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

  

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

 

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

می خواستم ببوسمت از این دیار دور

می خواستم ببوسمت اما دلم گرفت

 

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه ای که هق هق ِ هر روزه ی مرا

بگذاشتی به روی دو لب ها ، دلم گرفت

 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

 

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

می خواهمت که بار  ِ دگر گرم تر ز پیش

می خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !

 

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 18:8  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

من در این نقطه دور
در بلا تکلیفی
در کش و قوسی خیالی جانکاه
به افق چشم بدوزم تا کی؟


بی سبب منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود
می روم در پی تو...


سالها آمد و رفت
بارها من دیدم
کوچ مرغان غزل خوان چمن
سفر چلچله ها
کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را


لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد…

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 22:40  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

من چگونه زنده ام؟
بی تو و بی دست تو
زندگی جان کندن است
بی دو چشم مست تو


بی تو من یک کاغذم
سرد و ساکت روی آب
گاه گاهی حادثه
می دهد بر من شتاب

بی تو من یک سایه ام
که نشستم روی شب
در سیاهی گم شدم
آه! گشتم روی لب

دستمال انتظار
تر شده از اشک من
اشک های مهربان
ریخته از چشم من

جا نمازم را ببین
مثل یک دریا شده
حرف های خلوتم
در درونش جا شده

من برای بودنت
حاضرم تا جان دهم
باید از دل بگذرم
تا به خود سامان دهم

من چگونه بگذرم؟
از دل تنهای خود
من که او را برده ام
تا دل شب های خود

باید از شب بگذرم
تا نباشم فکر تو
من چگونه بگذرم؟
از شب و از فکر تو!

زندگی را برده ام
با خودم تا کهکشان
کهکشان عشق تو
پر کشید از آسمان

دست هایم را بگیر
ذره ذره جان من
می شود مهمان تو
من ز پا افتاده ام
گوی من ، میدان تو

باید از خود بگذرم
تا ببینم روی تو
من گذشتم از خودم
رد شدم از کوی تو

می روم تا گم شوم
در تو و در دست تو
زندگی جان کندن است
بی دو چشم مست تو


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 21:44  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

یک دقیقه زل زدن در چشم زیبای تو چند ؟

 افتخار ناز پیچ و تاب موهای تو چند ؟

 

 حال چون آرامشت سهم کسی غیر من است

 غرق گشتن در هجوم موج غمهای تو چند ؟

 

 در شمال شهر عشقت زندگی رویایی است

 گوشه ی پرت جنوب شهر دنیای تو چند ؟

 

 بهره برداری ز مهرت حق از ما بهتران

 بسته ای از غصه ها و درد و دعوای تو چند ؟

 

 ذوق شعر آنچنانی نیست در فهرست من

 حق ماندن با تب داغ غزلهای تو چند ؟

 

 مهر در کانون گرم خانواده سهم تو

 شب نشینی در تگرگ سخت سرمای تو چند ؟

 

 خنده در مهتاب و نور ماه ارزانی تو

 اشک در تاریکی سنگین شبهای تو چند ؟

 

 زیرکی در عاشقی را من نخواهم خواستن

کند ذهنی در جواب یک معمای تو چند ؟

 

 نازنین ، خوش قد و بالا ، مهربانی مال تو

 یک نگاه مهربان بر قد و بالای تو چند ؟

 

 قدرت من در خرید "دوستت دارم " کم است

 جمله های تلخ و غمگین سخنهای تو چند ؟

 

 جشن در ویلای ساحل آنقدر جذاب نیست

 مرگ در دلتنگی غمگین دریای تو چند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 20:39  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد


من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه


این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو


این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو


می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود


این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش


این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 18:44  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

شادی به ظاهر ، منتهی از درد لبریزی
اردیبهشتی هم که باشی اهل ِ پاییزی

وقتی نگاهم می کنی از عمق ِ تنهایی
داری نمک بر زخم یک دیوانه می ریزی

درمانده ام درمان ِ دردت را نمی دانم
شرمنده ام قابل ندارم  چیز ِ ناچیزی

ای کاش لختی چوب ِ رخت ِ خلوتت باشم
تنهایی ات را روی دوش من بیاویزی

"من" سیصد و سالی است در چشمان تو گم شد
شاید از این خواب هزاران ساله برخیزی

اما تو خوابت برده و حتی درون خواب
هر وقت می بینم تورا با غم گلاویزی

دنیا به کام هیچ کس شیرین نخواهد ماند
ای بیستون بی شک تو هم یک روز می ریزی

ناف تو را با درد از روز ازل بستند
اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1392ساعت 21:16  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

 

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

 

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

 

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

 

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

 

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 14:33  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

امشب کسی به  سیب دلم  ناخنک زده  است!
بر زخمهای کهنه قلبم نمک زده است!

 

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

 

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

 

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

 

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد، روزگار، به او هم کلک زده است-

 

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 18:30  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

هـرگز تـو هـم مـانـنـد مـــن آزار دیــدی؟
 یار خودت را از خــودت بـیـزار دیــدی؟


 
آیــا تـو هـم هر پــرده ای را تا گشودی
 از چــار چـوب پـنـجـره دیــوار دیــدی؟


 
اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
 از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟


 
نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟


 
در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
 دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟


 
آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
 خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟


 
حقـا که بـا مـن فــرق داری لااقـل تـو
 او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 13:39  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

 

در لباس آبی از من  بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

 

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 13:8  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

 

 

توی فصل بی تو بودن

فرصت یکی شدن نیست 

 

خوش به حالت که یه لحظه ام 

تو سرت خیال من نیست 

 

واسه تو فرقی نداره 

زنده باشم یا نباشم

 

این منم بی تو انگار 

باید از خودم جدا شم

 

توی آسمون چشمات 

به سیاهی دل می بازم

قصه ای تازه می سازم

 

توی چشمهای تو دیدم

همه بود و نبودم

 

تو ولی رهاترینی 

بی نیازی از وجودم

 

منم اون غروب دلگیر 

تا همیشه پر روایت

 

این طرف شروع عشقه

اون طرف تا بی نهایت

 

توی این دیار غربت

عمریه من از تو دورم

 

مثل جاده های پرتم

که همیشه بی عبورم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 19:57  توسط دلباخته ی دلشکسته | 
من بعد رفتنت به خدا پیر می شوم
برگرد خوب ِمن که زمینگیر می شوم
گفتم که بعدِ تو به غزل می برم پناه
با هر غزل به عشق تو زنجیر می شوم
تکرار می کنم همه ی خاطرات را
هر بار که به دست تو تسخیر می شوم
کابوس ” روز وصلتم” انگار در شبت
با رفتنت به نفعِ تو تعبیر می شوم
دردی نهفته ام که در این گیر و دارها
هر لحظه با خیال تو درگیر می شوم
یک آیه از کتاب نگاهت شدم ببین!
اینگونه من به نام تو تفسیر می شوم
این شعرها بدون تو معنا نمی دهد
از واژه واژه ی غزلم سیر می شوم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 21:16  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

وقتی تو نیستی

دنیا چیزی کم دارد


مثل کم داشتن ـ یک وزیدن ـ یک واژه ـ یک ماه ...

من فکر می کنم در غیاب ـ تو ـ

همه خانه های جهان خالیست!

همه پنجره ها بسته است!

وقتی تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق ـ بی دلیل ـ زمین ام...!!!

واقعا...

وقتی تو نیستی

من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب ـ جهان ـ بگریزم...؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1392ساعت 23:33  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

دردنـــاک است که عــاشق بـه مرادش نرسد

در پی يــــار شود پـــــــير و بـه يـــارش نـرسد



روز و شب منـتظر لحــظه موعود شود

دلخراش است كه آخر بمرادش نرسد



درميان همه گلها، گل دلخواه خودش

خود بکـارد ولي آخـر به گلابش نرسد



جانگدازست كه شب تابه سَحر گريه کند

چه اليم است كه معشوق بدادش نرسد



گريه دارست چو ببيني دل عاشق خون است

خون به چشمش برسد! هركه به يارش نرسد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1392ساعت 23:21  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

کودکی ، دخترکی ، موقع خواب

سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید :

زندگی چیست ؟

پدرش از سر بی صبری گفت :

زندگی یعنی عشق

دخترک با سر پرشوری گفت :

عشق را معنی کن !

پدرش داد جواب :

بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت :

پدر … عشق اگر بوسه بود …

بوسه هایم همه تقدیم تو باد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 19:49  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ


مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ


مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ


اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ


قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ


مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ...


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 22:0  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

افتاده اگر به خاک دیدی از شاخه جدا شقایقی را
یا در دل موج سهمناگین توفان بشکسته قایقی را
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور


 

در صبح بهار جای شبنم در گونه گل تگرگ دیدی
یا صید به خون کشیده ای افتاده به دام مرگ دیدی
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور


 

چون من به نگاه دلفریبی گر عاشق و بی قرار گشتی
در دشت جنون بی ترانه سرگشته تر از غبار گشتی
یا پیر شدی چو من دریغا از آینه شرمسار گشتی


 

گفتی که همیشه یاد من باش من یاد تو بوده ام همیشه
من هر غزل و ترانه ام را بهر تو سروده ام همیشه


هر صبح پس از نیایش من از ته دل دعات کردم
در قصر بلور آسمونها فریاد زنان صدات کردم
ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:55  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است

هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است

 

مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن

قبل هر اخراج ،اگر اخطار باشد بهتر است

 

هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را

در کنار صدق اگر مکار باشد بهتر است

 

بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم

راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است

 


در کنارم در امانی از گزند روزگار

گل میان بازوان خار باشد بهتر است

 

گیسوانت را بپیچ این بار دور گردنم

گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است

 

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی...!!!!

گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است

 

چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را

دائما در حسرت دیدار باشد بهتر است

 

قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست

زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:34  توسط دلباخته ی دلشکسته | 



نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش، گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده

در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل، زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پر پروانه را

 عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین نگسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 21:20  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

گمانم اشک هایم را نم ديوار میفهمد

 

شکستن زیر باران را خم ديوار میفهمد

 

تمام حرف های خیس و تب دار نگاهم را

 

سکوت تلخ و گنگ و مبهم ديوار میفهمد

 

سرود غصه ها را با دلی پر سوز میخوانم

 

صدای زیر آهم را بم ديوار میفهمد

 

فشار بغض های آجری بر پشت چشمانم

 

تحمل را ستون محکم ديوار میفهمد

 

من از وقتی که لبخندم ترک برداشت فهمیدم

 

زبانم را شکاف پرغم ديوار میفهمد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:55  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم

ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو

ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو

تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم

وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم

ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم

ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم

ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده

راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 22:39  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست


چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست


ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست


 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست


آیینه ایی و آه  که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 21:33  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت..

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت...

بهار بودو تو بودی و عشق بود و امید...

بهار رفت و تو رفتی هر چه بود گذشت...

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت...

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 12:10  توسط دلباخته ی دلشکسته | 


سفری باید کرد تا به عمق دل یک پیچک تنها


که چرا...؟  

   که چرا....؟


اینچنین سخت به خود می پیچد؟


شاید از راز درونش بتوان کشفی کرد..


شاید او هم به کسی دل بسته است!!!


شاید او هم به کسی دل بسته است...!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 23:28  توسط دلباخته ی دلشکسته | 


زیر خاکستر ذهنم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگار است زعشقی سوزان که بود گرم وفروزنده هنوز


 عشق همانگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه که چرا مانده ام زنده هنوز...

 

گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت یادی آرد از این بنده هنوز


سخت جانی رابین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز...


گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه روز کس ندیده به لبم خنده هنوز....


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت..
روزهاست که از دیده برفتی لیکن  دلم از مهر تو آکنده هنوز...


دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شده و پشتم بشکست
در خیالم اما همچنان روز نخست تو یی آن قامت بالنده هنوز...


در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
                   منم آن عاشق بازنده هنوز....


آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند...
زیر خاکستر جسممم باقی است
آتشی سرکش وسوزنده هنوز....

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 22:45  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

مرا در بیستون بر خاک بسپاریدکه تا شبها

غم بی همزبانی را با کوهکن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام  مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشان آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می ایی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوشامد گویمت اما....

                             در آغوش کفن گویم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 22:11  توسط دلباخته ی دلشکسته | 
  


شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييدند جدا كردم.
و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي :"
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي.
و من تنها براي ديدن آن چشمها تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
اين بود اخرين حرفت ورفتی...
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ، حريم چشمهايم را به روي اشكي از
جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا،؟

شايد خطا كردم
و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا...؟

 تا كي...؟

براي چه....؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد رفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش در غرق در اندوه و غربت شد.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود.
و بعد از رفتن تو انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت.
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد.
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد.
و من با انكه مي دانم تو هرگز ياد من رابا عبور خود نخواهي برد
هنوز اشفته چشمان زياي تو ام ...برگرد!
برگرد وببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد؟
و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت:"
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم."
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم وعادت و پروانگی مان باز...
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 10:50  توسط دلباخته ی دلشکسته | 

به سرپوش زمين بنگر 
هزاران نقطه سوسو مي زند اما
اگرآن کهکشان از هم بپاشد بر زمين ريزد
تو باور کن که يک قطره از آن باران رحمت زا
به روي کلبه چوبين من
هرگز نمي رقصد.نمي غلطد.
واما؛
اگر يک تيرزهرآلود
درشامي سياه وتار
 ناگه از کمان خود جدا گردد.
به سان مرغکي از کوچ برگشته
به سوي سينه ام آيد
وحتي پيش از آنکه من به خود آيم
درون سينه ام نالد؛
که اي مرد جوان؛
                     آغوش قلبت روي من بگشا؛
                                          که من از مردم خوشبخت مي ترسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 20:18  توسط دلباخته ی دلشکسته | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
از روزی که عاشقت شدم چند روز میگذرد؟
ازآخرین باری که دیدمت چند روز میگذرد؟
درباره وبلاگ
پریا تنها یک اسم نیست او تمام زندگی من است
----------------------------------------------------------------------------
عاشقی ها از دلم ، دیوانگی ها ازسرم
تار وپود هستیم برباد رفت ، اما نرفت
----------------------------------------------------------------------------
مرا نگاه کن ، شاید زیباترین تصویر دنیا نباشم ،

شاید دلتنگ باشم گه گاه و آشفته چون زلف بید
مجنون در باد ،
شاید تلخ باشم مثل قهوه ی پررنگی که عصرانه ی
خستگی هاست،

اما نگاهم پر

است از شیرینی تو ،

تویی که قاب می گیرمت میان این خاکیان و
دیوار سپید قلبم را هدیه ات
می دهم ،

مرا نگاه کن تا همیشه....
. از امروز تا به دنیا آمدن هزاران فردا...
--------------------------------------------
گلم باغچه نوت مبارک.....

از روزی که عاشقت شدم چند روز میگذرد؟
ازآخرین باری که دیدمت چند روز میگذرد؟
نوشته های پیشین
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
پیوندها
باد و بارون
برای تازه شدن دیر نیست
خلیج همیشه فارس
غرور عاشقان
میروم جای من اینجا نیست
کجایی آدما خستم کردن...
دختر پاییز
بغض سکوت
الهه ناز
برای او که نگاهش فروغ روشن مهتاب است
کلبه تنهایی
هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد
واژه های بارانی
از روزی که عاشقت شدم چند روز میگذرد؟
ازآخرین باری که دیدمت چند روز میگذرد؟

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM